رابطهی اعتیاد و تنبلیِ من
-
تاریخ: 1398/11/20 ساعت: 1:21
ما ندرتا از هایپرها خرید میکنیم. اخیرا (قبل از سفر مشهد) به خاطر کمبود وقت مجبور شدیم بریم اونجا برای خرید. روبروی خونمون هم هست از قضا! من سعی کردم فقط و فقط چیزهایی که نیاز داشتیم رو بخریم. ولی یک
درد
-
تاریخ: 1398/11/20 ساعت: 1:21
دردی که توی این مطلب میخوام ازش بگم تا کسی نداشته باشه درک نمیکنه. خیلی هم شبیه مطلب "زنان علیه زنان در ورزشگاه" هست ولی با این تفاوت که این حرفا درگوشیتره. نیروهای اصطلاحا حزباللهی باید بشنوند و
ترس
-
تاریخ: 1398/11/20 ساعت: 1:21
امروز رفتیم سرزمین موجهای آبی. خیلی هم یاد سپیدار عزیزم بودم. حیف که بچهها دست و پام رو بستند وگرنه دوست دارم ببینمش. میدونم ممکنه بدقول بشم چون با وجود بچهها همش تو عجلهام و نگران بچهها. حدود ۴
۱۶ بهمن ۹۸
-
تاریخ: 1398/11/20 ساعت: 1:21
نمیدونم چرا احساس میکنم یه چیزی گم کردم. اتفاقا مشهد که بودیم اون دوتا انگشترم که از عروسی رضا گم شده بود پیدا شد. ولی تازه احساس میکنم یه چیزی گم کردم که نمیدونم چیه. دیشب از مشهد برگشتیم. مشهد خو
صالحه و رقابتهاش
-
تاریخ: 1398/11/20 ساعت: 1:21
یادمه ۱۳_۱۴ سالم بود که با مامان و بابا و رضا و مهدی رفتیم حج عمره. اول هم رفتیم مدینه... یادش به خیر. تنهایی توی مسجدالنبی نشسته بودم. یه دختری کمی جلوتر نشسته بود. هر دومون هم قرآن جلومون باز بود. م
۲۷ آبان ۹۸، تولد مامان
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
تولد مامان بود. همهچیز خوب پیش رفت. جمعمون جمع بود. آقاجان و مامانزهرا، خاله فرح و شوهرخاله محترم که پسرخاله مامان هستند، دایی مصطفی و همسر محترمه، رضا و همسر محترمه، مهدی و من و فاطمهزهرا و زینب
۳۰ آبان ۹۸
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
۳۰ آبان ۹۸ امروز صبح پای رفتن به کلاس طرح کلی رو نداشتم. خسته بودم. همسر هم نبود. بدنم کوفته بود ولی مگه میشد نرم؟ فاطمهزهرا هم بیدار شد. هی بهم سفارش میکرد که زود برگردم. هی بهش اطمینان میدادم. آخ
بازم ۳۰ آبان ۹۸
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
راستی مساله به این مهمی رو یادم رفت بگم! به گاه بامداد نسیمجانم ویبک شد و نرگسش بهدنیا اومد. حقا که رفیقِ قویِ خودمه! دقیقا حدودای ساعت ۲ بامداد دیشب انقدر به یاد نسیم بودم که نگو. دقیقا در همون سا
Ten Ten Ten
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
آقا! یعنی خانم اشعری حدس هم میتونست بزنه که علایق من و خواهر طاهره اینقدر شبیه هم باشه؟ قطعا نه! یه تبریک میگم به خودم، خواهر صالحه، دباغِ خمینیِ ثانی!!! ای جان! چه ذوقی هم میکنم به خودم :) صبح ساع
دهه اول آذر ۹۸
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
با اینکه خیلی کار دارم و هنوز هم فرصت نکردم پیام هاتون رو پاسخ بدم ولی با پر رویی تمام بازم پاسخ نمی دم و مطلب جدید میذارم چون واقعا دلم نمیاد وقایع این هفته اخیر رو ثبت نکنم و انصافا ازم نخواهید که
برای خاطر سلامت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
مطلب قبلی رو که میخوندم فهمیدم که در مورد دکتر منیری و داروهای تقویتیش چیزی نگفتم. اینکه من چطور با دکتر آشنا شدم جالبه. همون موقعی که خانم صادقی، همسر آقای دکتر توی تلویزیون مصاحبه کردند و در مورد
پاتوق
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
این اتفاقی نیست که شب ۱۶ آذر با همسر بری همون کافهی نزدیک خیابون ۱۶ آذر که اولین بار برای تولدش اولین هدیهی زندگیت رو دادی بهش و اینبار اون برای هدیه آشتیکنون برات هم گل بخره، هم یه کیف سبزِ بزرگ
مادرانه پدرانه ۳
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
پنج شنبه شبی که گذشت ما میزبان سه خانواده بودیم که برنامه اصلی این بود که ۸ تا بچه کوچولو قرار بود با هم بازی کنند. (با احتساب دوتا گل دختر خودم) از صبح خونه رو جارو زده بودم. دو مدل میوه گرفته بودیم
صندلی داغ صالحه+
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
سلام دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه. اینم پست صندلی داغ! به مناسبت ۱۰۰۰ روزه شدن وبلاگم. اگر دوست داشتید سوالی بپرسید که تا الان موقعیتش پیش نیومده یا براتون جالبه که دیدگاه من رو در اون مورد بدونید
نصرت خدا برای یک مادر خانهدار
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:38
بعد از ثبت نام ارشد احساس کردم قبولی یا عدم قبولی من دیگه موضوعیت نداره. فقط تلاش من موضوعیت داره. الان فقط دلم میخواد تلاش کنم. دلم میخواد یه قدم برای انقلابم بردارم. حرکت... تلاش... امید... و اگر
۲۱ بهمن ۹۷
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:43
نماز نوعا برای ما ذکر نیست. ذکر یعنی یک دوپینگ حسابی. خاصیت ذکر آن است که زودتر از آنکه به ذهن بیاید به دل نشسته است. نمیخواهد بخواند تا یادش بیاید. بلکه چون میآید میخواند. این چند جمله امروز صب
یک عصبانیت ساده، یک قهر طولانی
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:43
داره کم کم یه هفته میشه، از تاریخ شروع دلخوریام ازت. از اون روز چهارشنبه که دلم میخواست بعد از تموم شدن کلاسهات یه راست بریم تهران ولی به خاطر ورزشِ تو موندیم. مگه تو نبودی که میگفتی تو حد فاصل دو
پایانِ شاد
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:43
ظهر (فردای آخرین روزی که در پست قبل نوشتم ) که رفتم خونه زکیه، دلم میخواست فقط حرفای خوب بزنم ولی نشد. یه لحظه بغض کردم و زکیه دیگه ول کن قضیه نشد. منم تعریف کردم. از شرایط و آنچه هست و نیست. و زکیه
استرسهای خوب
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 15:40
پست قبلی رو یک ماه پیش نوشتم... و به همین راحتی یک ماه گذشت! بدون اینکه بتونم چیز مناسبی بنویسم :( بهم حق بدید. درسام سنگینه و زیاااااد. هرچند اکثر دروسم رو واقعا دوست دارم. اما امتحانات نزدیکه... کسا
مردانه بیاندیشیم و زنانه عمل کنیم
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 15:40
قبلا توی وبلاگ تلویحا اشاره کرده بودم که از ابتدای امسال یک مسئولیت در یک مدرسه علمیه بهم سپرده شده. داشتن این مسئولیت من رو در متنِ رویدادها و مسائل مدرسه قرار میده و این هم خوبه و هم بد. بدیش دلم