خرید بک لینک
مطلبی رو مدتها پیش نوشته بودم. دیروز در پیشنویسها پیداش کردم. فکر میکردم منتشرش کردم اما نکرده بودم! مطلب رو خوندم. از اسرار مگوی همسر در اون مطلب نوشته بودم. فهمیدم انگار اجازه ندارم هر چیزی رو بنویسم :) گاهی از همسرم میپرسم، چه چیز من رو دوست داری؟ معمولا شروع میکنه به گفتن خصوصیات ظاهری. وقتی بهش میگم اینا رو که خیلی از زنهای دیگه هم دارن. گاهی اشاره میکنه به اینکه این خصوصیات من خاص (!) هستند. اینجور مواقع من فکر میکنم همسرم زیبایی رو از یک مفهوم عام، تبدیل کرده به یک مصداق، یک تجسد خاص و اون رو منحصرا روی من تطبیق داده. گاهی هم در جوابم میگه که چون تو کمالات دیگری هم داری، این ظاهر هم برای من خاص هست. اینجور مواقع من فکر میکنم همسرم کمالات ظاهری مد نظرش رو تنها در صورتی که در مصداق با کمالات باطنی تجمیع شده باشند، میپسنده.  (تفاوتهای اینها از نظر فلسفی قابل توجه هست اگر دقت کنید) نکته دیگه اینکه مصطفی جان معتقده که مردها درسته که در مواجهه با جنس مخالف از طریق حواسشون تحریک میشن، اما در نگاه اول این اتفاق نمیافته، بلکه باید بهش فکر کنند تا تحریک بشن. باید چشمچرانی کنند... یعنی مرغ خیال رو باید پرواز داد تا برای تشنگی روح و روان، خوراک بیشتری از اون ظاهر زیبا پیدا کرد. بنابراین ما اون سرِ طیفِ هرزگی رو خوب میدونیم چی به چیه. از چشمچرانیهای ساده بگیر تا التذاذهای رنگارنگ و سیریناپذیرِ بیمارگونه. اما اون سرِ طیفِ زندگی متعهدانه رو نمیدونیم چیه. مجردها تصور میکنند که اگر متاهل بشن، در مواجهه با این همه زیبایی در خیابانهای شهر، باز هم دلشون هوس تنوع میکنه و به همسر خودشون قانع نمیشن، سیراب نمیشن... متاهلهای سنتی و قدیمیتر هم تاهل براشون یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 17:53

میدونم ممکنه ریا بشه و از این حرفها، اما دوست دارم بنویسم تا ثبت بشه... یکی از دلایلی که وبلاگ مینویسم، در حالی که مخاطب زیادی نداره، به امید اینه که شهید بشم. با همسرم مصطفی، دوتایی. ما خیلی در مورد شهید شدنمون با هم حرف میزنیم... چه اتفاق بیافته و چه نه، برای من شیرین و لذتبخشه... من فکر کردم اون روز که هر دوی ما در این دنیا نیستیم، چه کسی میخواد زندگی ما رو روایت کنه؟ شاید ما آدمهای ارزشمندی نباشیم اما روایت کردن، یک وظیفه است. یک رسالت هست. و من دلم میخواد بنویسم تا این وظیفه رو زودتر انجام بدم و دیگه دلیلی نداشته باشه که خداوند بخواد من رو به خاطرش در این دنیا نگهداره. این زیباترین پایانبندی زندگی متاهلی منه. همونطور که در مطلب قبل نوشتم، خیلی چیزها هست که اجازه ندارم در این وبلاگ بنویسم، در مورد شوهرم!  تقریبا چیز زیادی نیست که من در موردش ندونم. جزئیات فضای کار و وقایع مهم رو ازش میپرسم یا خودش برام تعریف میکنه.ما تصمیمات مهم رو با هم میگیریم. به جز استثنائی مثل اون ماجرای شغلیای که سال ۱۴۰۱ اتفاق افتاد و من راضی نبودم. هرچند من هیچوقت دنبال این نیستم که همسر رو وادار به انجام کاری کنم. در واقع هیچ تصمیمات و کارهای همسر، اصلا منوط به اجازه من نیست. اما اینطور هست که مصطفی برای من اتفاقات رو شرح میده یا کلا گفتگو میکنیم. من هم نظرم رو میگم. بعد مصطفی هر تصمیمی بگیره، فقط با احساسات من مواجه میشه. اگر اون تصمیم در راستای ارزشهای زندگی مشترکمون باشه (مثلا برای رضای الهی یا بهبود معیشت و ...) از روی نشاط من، همسر انرژی مضاعف میگیره برای ادامه کارش. اگر اون تصمیم در راستای ارزشهای زندگی مشترکمون نباشه، من کمانرژی میشم. بعد خودش ازم میپرسه که چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 17:53

قبل از انتشار این مطلب بگم: سوال پیش نمیاد این حرفها تکراری نیست؟ آخه صالحه چقدر بشنویم از زندگی مشترک تو و شوهرت؟ آخه به ما چرا؟ تا کی میخوای زندگی مشترکت رو سوژه کنی و توی حلق ما کنی؟ وبلاگت پر شده از این خاله زنک بازیها. اصلا اینا چه به درد مجردها میخوره؟ جواب من اینه:  اگر ما صدامون رو بلند نکنیم؛ صداهای دیگهای بلند میشه... صداهایی در زیبا جلوه دادن هرزگی، چشم چرانی، شهوترانی در خیابان و در مکانهای عمومی. صداهایی در عادی سازی و هنجارسازی برای به رسمیت شناختن همجنسگرایی؛ همه جنسگرایی و همهی این اعمال و گرایشات شنیع و مهوع. (مصاحبه علی ضیا و اردشیر رستمی رو جستجو کنید و ببینید!) صداهایی در عادی سازی ازدواج سفید؛ به دنیا آمدن فرزندان نامشروع و خانوادههای تک والد و تقاضا برای زیاد شدن مراکز نگهداری از کودکان بیسرپرست و ...  صداهایی که فقط از فروپاشی نهاد خانواده و کمرنگ شدن دین و دینداری خبر میدن... داشتم میگفنم: من هیچوقت به این غلظت به درهمتنیدگی اعمال زن و شوهر ایمان نداشتم. هیچوقت تا این اخیرا... روزهایی که توی خونهام، زیر کولر، هوای خنک. رختخوابها رو جمع میکنم و صبحانه بچهها رو میدم. در حالی که هیچ دغدغهای ندارم. مصطفیجان همیشه حواسش به نون و تخممرغ و کره و پنیر و اینجور چیزهای صبحانه و میوه توی یخچال هست. کافیه من شب قبل؛ حتی ساعت یازده یا دوازده شب بهش بگم، تهیه میکنه. یک ناهار ساده میگذارم و مینشینم روی کاناپه درب و داغونمون، مشغول خوندن قرآن میشم، یا کتاب میخونم. خونه رو نیم ساعت قبل از ورود همسر با بچهها مرتب میکنیم. و روزانه کمی هم کارهای دیگه انجام میدم. بالای سر بچهها هستم و مراقبشونم و همین. سه روز در هفته هم میرم باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 17:53

قرار شد یه تصویر از شخصیت افسانهای_اسطورهای خودمون بنویسیم. اینجا... میخک جان فراخوان دادند.من اولش در ذهنم، خودم رو وجود نیرومندی مثل روحالقدس یا کسی مثل خضرنبی تصویر کردم. یعنی خصلتهای قدرت روحی، فرازمانی و فرامکانی بودن، ازلی و ابدی بودن برام خیلی پررنگ بود.اما بعدش نظرم عوض شد. تصمیم گرفتم بیشتر از دل ماجراهای خودم بیرون بکِشمش.چند روز پیش مطلبی خوندم از خطر فلورایدی که به آب آشامیدنی لولهکشیها میزنند و تصمیم گرفتیم فقط آب معدنی بخریم و بخوریم.و امروز یک ویدئو دیدم از خطرات مواد تشکیلدهنده بطریهای آبمعدنی که با گرمای خورشید و سرمای یخچال وارد آب داخل بطری میشن.و استیصال خودم...و امشب که دو پیمانه برنج پر از سنگ و جوجو رو پاک کردم و چند بار شستم و برنج رو گذاشتم. بعدش کباب تابهای درست کردم. دیدم گوجهاش کم شد، از شیشه رب یه قاشق از قسمت کپکنزده ریختم توی قابلمه کباب تابهای. کاری که اولین بار نبود میکردم و فکر کنم خیلی از مامانها این کار رو میکنند. چون به خاطر یه ذره کپک نمیشه شیشه رو دور انداخت.اما اینبار بلافاصله به غلط کردمی افتادم اونسرش ناپیدا. چون احساس کردم قابلمه بوی کپک میده. انقدر از دست خودم عصبانی شدم که کل شیشه رب رو انداختم تو سطل آشغال.ولی دیگه کاری بود که کرده بودم!به کسی چیزی نگفتم و غذا رو به همراه سالاد شیرازی آوردم سر سفره و کشیدم و تمام مدت عذاب وجدان داشتم که دارم سم به خوردِ بچهها و همسر میدم و فردا همهمون حالمون به هم میخوره.همسرم گفت: چیکار کردی کباب بو و مزهی دودی میده؟ و من یادم اومد که این بوی ادویه مخلوطی هست که عروسخالهام بهم داد و ترکیباتش رو بهم نگفت و منم امشب زدم به این کباب تابهای.زن خانهدار بودن کنار همهی شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:33

الهی ما اظنک تردنی فی حاجه قد افنیت عمری فی طلبها منک

خدایا من گمان نمیکنم من را رد کنی در درخواستی که عمرم را فنا کردم در طلب آن از تو.


نه از خداوند دنیا رو درست و حسابی طلب میکنیم.

نه آخرت رو...

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:33

مامانم شب عاشورا رفت مشهد با دوستانش. کل دهه محرم، من خونه مامان نرفتم یه جورایی. هر وقت رفتیم زود بلند شدیم بریم هیئت خودمون. هیئتمون هم یه بخشی داشت که نه مهد کودک بود و نه کاملا هیئت. هیئت بچگونه و بیشتر دخترانه بود. مدیریتش دست دوست خوبم یسرا بود. واقعا از جون و دل مایه گذاشت برای هیئت دخترانه که خاطرهی عالیای تو ذهنشون ساخته بشه. ذخیرهی آخرتش بشه الهی. مامان که برگشت، هی اصرار داشت بریم خونهشون. آخرش هم رفتیم خونه مامانبزرگم (که تازه از شهرستان اومده پیش ما و نزدیک خونه عمهام) مامان دید من خیلی حال و هوام خوب نیست. فرداش اومد خونهمون. خلاصه شروع کرد به کمک کردن بهم توی کارها. جارو زد و یه ذره گردگیری و تمیزکاریهای ساده آشپزخونه.  البته خدا رو شکر، هم فریزرم تمیز بود، هم یخچال، هم گاز. هم اینکه خونه تمیزکاری اساسی نیاز نداشت. مامان میگفت خونهتون تمیزه و مشخصه که هر روز وقت میذاری و ... مامان جدیدا یه دوره شرکت کرده در مورد اصول خانهداری. مدام در مورد اون صحبت میکرد. من هم مجبور بودم گوش بدم. مامان همیشه میگه سالها به اصول خانهداری بیتوجه بوده و تازه داره با خالی کردن سینک و روشن کردن ماشین لباسشویی و جارو زدن خونه دوست میشه. البته که خوب یادمه این چیزها رو چند سال پیش هم میگفت. غافل از اینکه همهی اصول خانهداری رو بکنی یه کارشناسی، من کارشناسی ارشدم رو زمانی گرفتم که خانهداری در مدیریت بحران رو پاس کردم. هر روز هفته آماده بودم که همسر بهم بگه، ساک خودت و بچهها رو جمع کن بریم قم، بریم تهران و ... و دکتری خانهداری در مدیریت بحران رو وقتی گرفتم که مدام ساک جمع میکردم و میرفتم خونه مامان با سه تا بچه، با انواع کیفها و بستههای متنوع؛ پوشک و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:33

امروز یکی از دوستانم که تجربه تماس تلفنیام رو قبلا براش فرستاده بودم، بهم پیام داد: چند تا شماره بهت بدم زنگ بزنی؟ گفتم بده. ۸ تا شماره بود. زنگ زدم و تماسها که تموم شد و اینترنت رو وصل کردم که نتیجه رو به دوستم بگم، دیدم نوشته: اینها آشنا هستند. زیاد من رو قبول ندارند چون تو خط فکری همدیگه نیستیم. بعدا نتیجه رو بهم بگو. خیلی بامزه بود... دیدم اینم یک جورشه. اگر خودمون نمیتونیم با آشناهامون صحبت کنیم، شمارههاشونو بدیم به دوستان معتمدمون. :) نتیجه تماسها رو به صورت نظر میذارم ببینید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1403 ساعت: 20:50

در این یکی دو هفته اخیر، گاهی فشار انقدر زیاد میشد که میخواستم قالب تهی کنم. به قول محمدمهدی سیار: ترس از افزایش فشار و تحریم برای مذاکره بازیهای بعدی و دست بسته نشستن دولتمردان و جان به لب کردن مردم برای اخذ مجوز مذاکره و امتیازدهی بیشتر و شرطی شدن اقتصاد ایران و خلاصه تخته گاز رفتن در کوچههای بنبست.  کابوس من از یک "فرآیند فرسایشی و قابل پیشبینی" که ۸ سال از اوج جوانی من در سرابش سوخت... این کابوس وحشتناک خواب را از چشمم میگرفت. ولی این حالتها برای روزهایی بود که بالای صفحه برنامهریزی روزم، ثواب تلاوت قرآنم را تقدیم به هیچ کسی نمیکردم. نه معصومین؛ نه شهدا. اما روزهایی که مینوشتم: ثواب تلاوتم را تقدیم حضرت زهرا سلام الله علیها میکنم، تقدیم به شهید رئیسی و همراهانش میکنم... خوب بودم و این رد خور نداشت. آن روز من کنشگر میشدم. کاری میکردم؛ قدمی برمیداشتم، هر چند کوچک. یک روز بعد از دویدنها و خستگیها، بعد از بحث راجع به نظرسنجیها و آراء نزدیک به هم دو نامزد، به همسرم گفتم: اگر دکتر جلیلی رای نیاورد، فاتحه انتخابات در ایران خوانده است. اگر اوضاع بدتر شود و مردم از این ناامیدتر شوند، حتی مذهبیها هم دیگر رای نخواهند داد. و این را نه از سر احساسات، بلکه از تحلیل حرفهای مردم یقین کرده بودم. خاطرات روزهای سیاه دولت روحانی در ذهنم مرور میشد. زلزله سال ۱۳۹۶ کرمانشاه و بیسامانی مردم بیپناه. انقدر کسی به فکر مردم نبود که تنها گزینه حضور در صحنه جوانان انقلابی و جهادی بود که مبادا امید در دل مردم رنجدیده غرب کشور بمیرد. چندین و چند مرتبه همسرم با دوستانش به کرمانشاه رفتند. بار آخر؛ خودم با یک بچه کوچک و بار شیشه همراهشان شدم، هنوز برنگشته بودیم خانه که سیل گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1403 ساعت: 20:50

شب شمارش آرا زود خوابیدم. خیلی خوابم میاومد. سحر بیدار شدم. نتایج رو دیدم. دیگه خوابم نبرد. یک ساعت و نیم در رختخواب داشتم فکر میکردم. فکر کردم به اینکه از حالا باید چکار کنم؟ به نتایجی هم رسیدم اما خب...قبل از اینکه قامتم رو راست کنم، افسردگی سراغم اومد. خیلی به کنشهای خودم در دو هفته قبل فکر کردم. احساس کردم رفوزه شدم. من بین برنامه شخصیم که حفظ قرآن بود و تلاش و تکاپو برای مشارکت بیشتر مردم در انتخابات و در درجه بعد رای به اصلح، برنامه شخصیم رو اولویت دادم. من برای دومی خیلی کم تلاش کردم. خیلی کم.هر کس رو میشناختم و ممکن بود قانع بشه، قانع کردم اما بیشتر نتونستم. واقعیت اینه: اینکارها کارهای دقیقه نودی نیست. باید سالها براش کار کرد.و خدا چقدر دوستمون داشت که محرم زود رسید. توی هیئت، این نوا رو که تکرار میکنیم: "از ما به سر دویدن، از تو به یک اشاره" از خودم خجالت میکشم.غمگینم و از خودم ناراحتم به خاطر همهی حرفهایی که باید تلاش کنم بزنم اما یا شجاعتش رو ندارم یا پشتکار و همت و شووور... اون شور توی من نیست.این ایام به کتیبهها نگاه میکنم. به روضه حضرت عباس فکر میکنم. که چقدر همیشه عاشورا و همهجا کربلاست.چقدر یزید و یزیدیها رو میبینم. چقدر معاویه میبینم. چقدر امام تنهاست. چقدر مظلوم و بییار و یاور مونده.من میدونم شجاعتم رو باید از همین روضهها بگیرم. خیلی منتظرم. خیلی... پ.ن: به گمانم دیشب خوبِ خوب شدم. شفا گرفتم از باب الحوائج. یکی از طلبههای هیئت میکروفن را از دست مداح هیئت گرفت و گفت: حضرت نوح، یک بار اسم پنجتن را برد و کشتیاش آرام گرفت. گفت یا حمید بحق محمد و یا عالی بحق علی و یا فاطر بحق فاطمه و یا محسن بحق الحسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین... اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1403 ساعت: 20:50

چهارشنبه ناگهان خیلی استرسی شدم. نظرسنجیهای غیررسمی در فضای مجازی منتشر شده بود. حجم زیادی از تحلیلها و نظرهای مختلف و ناامیدکننده روانه پیامرسانم شده بود. اینکه آخرش پزشکیان یا دور اول یا دوم میبره و باید به قالیباف رای بدید و ...وجدانم قبول نمیکرد. منی که مناظرات رو دیدم و به تشخیص اصلح رسیده بودم، سیاهنماییها حالم رو بد میکرد. با خودم عهد کرده بودم که نذارم تصمیمسازی جریانات گردنکلفت در کشور، روی تصمیمم اثر بذارن.صبح چهارشنبه، اول دفتر برنامهریزیام نوشتم:ثواب تلاوت قرآن امروزم رو هدیه میدم به شهید رئیسی و همراهانش. بعد رفتم باشگاه ورزش. یک ساعت بعد، نصف یک جز رو با دوستم مباحثه کردم و این گذشت.عصری بچهها رو بردم مسجد محل؛ مهد کودک تابستانی.میخواستم قرآنم رو باز کنم که دوباره پیامرسانم رو باز کردم. پیامی که برام از پویش انتخاباتی بیسکال دکتر جلیلی اومده بود، پیدا کردم و ربات رو در پیامرسان بله فعال کردم.شروع کردم به تلفن زدن.اولش بلد نبودم. وقتی زنگ میخورد و برمیداشتند، بعد از مقداری توضیح، طرف میگفت وقت ندارم و سر کارم.فهمیدم بعد از سلام و وقت به خیر، باید بپرسم زمان مناسبی تماس گرفتم یا خیر؟اینجور وقتها بیشتر جواب مثبت بود. میگفتند بفرمایید.ادامه میدادم: من از یک پویش انتخاباتی باهاتون تماس میگیرم و ما از حامیان دکتر سعید جلیلی هستیم. میخواستم ازتون بپرسم شما قصد مشارکت در انتخابات رو دارید؟وقتی میگفت نه، میگفتم خیلی خب، اما توجه دارید که این فرصت و موقعیت هر چهار سال یک بار پیش میاد و این حق شماست و اگر ازش استفاده نکنید، دیگران برای شما تصمیم میگیرند.وقتی میگفت بله ولی بازم نمیخوام رای بدم، خیلی ادامه نمیدادم تا برم سراغ یک مردد واقعی.وقتی میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 18:52

دوستان عزیز سلام. دیشب حجم زیاد هجمه برای تغییر نظرات امت حزب الله رو دیدیم. عدهای تلاش کردند هر طور شده حتی کسانی که رایشون آقای جلیلی هست، نظرشون رو تغییر بدن. با وجود اینکه میدونند آقای جلیلی پیشتاز هست در نظرسنجیها. و این بیاخلاقی رو در روز ممنوعیت تبلیغ برای انتخابات کردند. من خواهشم اینه... دوستان! اگر نظرتون آقای جلیلی بوده تا قبل از دیروز و دیشب، نظرتون رو تغییر ندید. و اگر نظرتون آقای قالیباف بوده تا قبل از دیروز و دیشب، باز هم طبق تصمیم و تشخیصتون عمل کنید. وارد این موجها و فضای روانی تبلیغاتی شب انتخاباتی نشید تا ان شاءالله با تشخیص و بصیرت خودمون، رستگار بشیم و امام زمان ازمون راضی باشه. لطفا لطفا به اطرافیان و دوستانتون هم همین مطلب رو برسونید. ان شاءالله از شر فتنهها در امان باشیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 18:52

گاهی به جای اینکه وقت و انرژیمون رو بذاریم روی اصلاح عقاید...

باید سرمایهگذاری کنیم روی ترمیم روابط.

مخصوصا وقتی اون آدمها؛ ازمون بزرگترند و احترامشون واجب.

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 13:05

پاسخ: سلام میخک جان. عید شما هم مبارک.خب حرف زیاده. من خودم از کانال علی مهدیان در ایتا خیلی میخونم. ایشون یک استاد مسلم انقلاب اسلامی هست و واقعا قلم دقیقی داره. @ali_mahdianدل بده و حوصله کن و عمیق شو و پای درس و کلاس حاج آقا مهدیان بشین.ولی اگر از زبان خودم بخوای بشنوی:این روزا شبهات پیرامون آقای جلیلی خیلی زیاده. ما رو از نداشتن سابقه اجرایی ایشون میترسونند.ما رو از دور و بریهای آقای جلیلی میترسونند. یکی از دوستام توی گروه مدام مینویسه اطرافیان جلیلی وحشتناکن :)دو گانه برنامه کارنامه رو مخالفین ایشون ساختند (در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که به زعم ایشون این دوگانه ساخت خود جلیلی اینا بوده... اشتباهه... مخالفین ساختند که ایشون رو از نظر کارآمدی ضعیف جلوه بدن)ولی من میگم همونطور که مردم وقتی میبینند در سطح شهر، چقدر بیلبوردها و بنر پر شده از عکس پزشکیان باید شک کنند بهش که وصله به جریانهای قدرت و ثروت منحرف مفسد... (چون به گفته ایشون مردم درد معیشت دارن پس طبیعتا نباید پول داشته باشند بریزن در ستاد مردمی ایشون:))همونطور هم وقتی این همه حرفهای بیپایه و اساسِ روی هوا در مورد جلیلی شنیدید شک کنید که نکنه منافع عدهای در این هست که ایشون رئیس جمهور نشه...این حجم از پروپاگاندا عجیبه.مدام از ناکارآمدی و بیتجربگی میگن. امروز یکی از اقوام به پدرم گفته بود که جلیلی یک نونوایی رو هم نمیتونه اداره کنهتعجبم از پدرم هست که سالها ایشون رو دیده از نزدیک و مخصوصا در اداره بازرسی وزارت خارجه... ولی الان از ایشون دفاع نمیکنه یا لااقل خوب دفاع نمیکنه متاسفانه. نه اینکه چیز بدی از ایشون دیده باشه... ابداًرسما متوهم شدیم! پروپاگانداست دیگه... روحانی که اومد کاندید شد، عضو شورای عالیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 13:05

قبلا از این کارها نمیکردم. به گمونم چون بلد نبودم. اما امشب، شب زیارتی مخصوص حضرت شمس الشموس و انیس النفوس علیه آلاف التحیه و الثناء برای همهی کسانی که در این بیان قلم میزنند و وبلاگ ناچیز من رو میخونند، زیارت امین الله خوندم بالنیابه. بعضی از خوبان به طور ویژه در خاطرم هستند و دعا میکنم ان شاءالله حضرت سلطان، امورشون رو به طور ویژه سامان بدن. خدایا شکرت.  الانم نشستیم در همین زاویه عکس و پشت سرم یک حاج آقای سید با شال سبز (که تیموتی شالامی خیلی شبیهش هست و البته این کجا و آن کجا) داره روضه و دعای توسل میخونه. قسمتتون بشه الهی به زودی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 17:55

یکی از ویژگیهای خوب دخترای من اینه که وقتی میخوابم، فکر میکنند دچار یک "نیمه مرگ" شدم. برای همین خیال اینکه بیدارم کنند به سرشون نمیزنه. اگرم بخوابم و بیان بالای سرم، من چشمام رو باز نمیکنم. با دهن بسته میگم: "برو دیگه" یا "صدای تلویزیون رو کم کنید" یا "نزنش برات آدامس میخرم" یا "کفِ خونه رو پر آدامس میکنم برات، بسه دیگه" یا "بسه، کشتیش" گاهی طفلیها جلو جلو میگن "مامان نخواب"امروز به لیلا گفتم: میای بریم بخوابیم؟ میگه: نهههه! نتاب! من میتَ سَم.گوگولی مامان میترسه اگر من بخوابم. حتی با اینکه آبجیهاش هستند :)) مامانم و مامان بزرگم هم هستند. چند وقته به این فکر میکنم این بچههای من چقدر خوشبختند و خودشون خبر ندارند.خوشبختند چون مامانشون خانهداره. چون سه تا هستند و تنها نیستند.چون باباشون خیلی مهربونه. و خیلی چیزای دیگه مثل اینکه مادربزرگ پدربزرگاشون نزدیکشونند.اما همین سه تا قضیه اول هم تو خیلی از خونهها با هم جمع نشده. دیروز تا تونستم کار کردم. جزو متنوعترین روزهای من بود از جهت کار خونه. شستن ظرف و تمیزکاریهای اساسی گاز و سینک و کتری و سرکه زدن به لیوان شیشهایها و شستن لباس و پهن کردن و جمعکردن قبلیها و درست کردن شام و کشتن دو تا سوسک.کتاب خوندن و برنامه حفظ قرآن و یک کار کوچولوی اداری پشت سیستم.و خیاطی!بابام از سفر که اومده؛ برای هیچکی هدیه جدا نیاورده بود به جز من :)یه لباس فوق العاده قشنگِ تابستونیِ دامن چین چینی آستین بلند با رنگهای شاد. جنسش شبیه حریره و وارداتی از اسپانیاست. حساب کردم حدود یک تومن پولش رو داده بابای عزیزم :'-)قربونش برم میدونه من عاشق لباسم. انقدر ذوق کردم که مامان پارچه باتیک هندیای که روز مادر بهش هدیه داده بودم رو بهم پس دادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 17:55

صفحه بندی