به تاریخ ۱۳ مرداد ۹۶ الی وقت نامعلوم - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 17:12
پنج شنبه، دو روز بعد از رفتن مصطفی و رضا ؛ آش پشت پا درست کردیم. اون روز، روز خوبی برام نبود، چون بهم ثابت کرد که من و مامان نمیتونیم همدیگه رو تحمل کنیم. اعصاب مامان در این سه سال به شدت فرسوده شده و حالا با هر چیز کوچیکی ناراحت میشه. کاش میشد برم
شهید حججی؛ کسی که نمی شود در مورد آن حرف نزد - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 17:12
به شوهرم میگم: _ ولی حزباللهی ها خوب از شهید حججی استفاده ابزاری کردند. +حزباللهی ها که بلد نیستند استفاده ابزاری کنند. استفاده ابزاری رو بیبیسی و ***** *** ها بلدند. خدا بود که اراده کرد این اتفاق، اینقدر برد رسانهای داشته باشه. ماها فقط استاد
نگرانی برای سرنوشت دخترت؛ بی دلیل نیست! - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:10
شانس اتفاق افتادن سرنوشتی مشابه سرنوشت آتنا برای دختران ایرانی اصلا کم نیست.اینو وقتی فهمیدم که من و دخترخاله ام عارفه، تو یکی از شبنشینی های دونفرمون، داشتیم در مورد این حرف میزدیم که چرا باید اتفاقی نظیر فاجعهای که برای آتنا رخ داد، اتفاق بیافته.که یکهو عارفه منو به یاد یکی از خاطره های نحس بچگیام...
آرزو بر جوانان عیب نیست - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 20:05
_ فعلا که ۷۰ واحد دارم تا تموم شدن لیسانس آیا میگذره؟ آیا با معدل خوب تمومش میکنم؟ _ دلم میخواد بلافاصله فوق لیسانس شرکت کنم یعنی میشه؟ یعنی مشغولیت بچه و زندگی میذاره؟ _ چند سال دیگه هم که برمیگردیم تهران یعنی میشه اون موقع فوق شرکت کنم دانشگاه؟ شاید هم یک روز خیلی دور اون آشنای قدیمی رو اتفاقی ب
من حالم بده - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 20:05
به تاریخ دیروز: حالم بده.مثل اون موقعی که هما تو ارومیه حالش بد بود.از همهی آدم های دور و برم بدم میاد.نمیتونم بخندم.دلم میخواد برم یه جای دور که ریخت هیچکی رو نبینم. حالم خیلی بده.به خاطر حال بدم فاطمهزهرا رو اذیت کردم. شیلنگ آب رو که به خاطرش داشت گریه میکرد رو گرفتم رو سرش.برام مهم نبود گریه
من و خفگی در تابستان ۹۶ - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 3:46
بعد از ظهر میس کال داشتم از عمو.گفتم زود زنگ بزنم، یه وقت مثل اون دفعه دعوام میکنه چرا جواب نمیدی و دیر میدی و ...زنگ زدم، کلی احوال پرسی میکنه بعد میگه امتحان داری؟ میگم امتحانامو دادم الان ترم تابستونی دارم. بعد احوال شوهرمو میپرسه میگم داره میره مشهد و نیستش. بعد میگه میخواهیم فردا شب بیاییم خون
نقدی بر فیلم اینسپشن (inception) - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 20:05
نقدی بر فیلم inception یا سرآغاز، یقینفیلمی بسیار خوش ساخت که شما را با خود همراه می کند. این فیلم همه چیز دارد، اکشن و ماجرایی، علمی و تخیلی، احساسی و روانشناسانه و من نمی خواهم نقد سینمایی بنویسم. تنها بحث من در مورد چاله های فیلم نامه است که با این که نولان بسیار روی آن وقت گذاشته است ( می گویند
من و احتمال قتل - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 20:05
ساعت 4و نیم صبح جمعه 16 تیر 96 من و دختر یک سال و سه ماهه ام در اتاق بالای زیرزمین خواب. من کمی خواب و بیدار. مامانم، در بالکنی بیرون اتاق من، ایستاده رو بروی در و مشغول شنیدن نوای "بی تو ای صاحب زمان" مقدم. شوهرم، خواب روی تخت های بالکنی روبروی پذیرایی پایین حیاط و رینگتون بیداری اش برای نماز صبح
من و درد و دکتر، یادش به خیر - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 20:05
مامانم میگفت از هفت روزگیم، خیلی قشنگ دارو میخوردم. خودم یادمه، عاشق شربت های صورتی بودم.از همون اول که به دنیا اومدم با تشخیص غلط یک دکتر و تجویز داروی غیر ضروری مریض شدم.مراکش که بودیم آلرژی ام به غبار و رطوبت دیوونه ام کرده بود و هیچ دکتری نتونست درمانم کنه الا یک دکتر!!! اونم با دو جین قرص که ا
من؛ از مراوه تپه تا ارومیه... - تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 21:01
امسال ماه رمضان برای کار شوهرم، به همراه چند تا از دوستاش آمدیم ارومیه. شهری که از اذان صبح تا اذان مغرب ۱۶ ساعت و ۵۹ دقیقه طول روزهداری اش طول میکشد.ما خانم ها با هم غذا درست میکنیم و فیلم میبینیم و یکی مون درس میخونه و دیگری با گوشیش بازی میکنه و منم مشغول کارای خودم و اون یکی هم خونه رو مرت
من و یک اتفاق نادر - تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:11
من و سیگار؟؟؟ اصلا همه میدونن من چقدر از سیگار و قلیون و ... بیزارم، یعنی متنفرم، همه میدونن. یعنی شده لبم خورده به قلیون حالم بد شده.... اما...امروز سوم ماه رمضون؛ در راه منزل یکی از دوستان به صرف افطار و شام.از درد دندون بی عقلی داشتم هلاک میشدم. شوهرم میگفت "بریم خونه، عنبر نسارا دود بدیم خوب می
من و من ها و درس شکست - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:37
روز دوشنبه اول خرداد هیئت هفتگی رفقا خونه ما برگزار شد. غذا هم الویه بود. خیلی خوش گذشت. هم به خانما هم آقایون. حیاط و حوض فیروزه ای هم به بچه ها...از همون اول که نشستیم درد و دل های سیاسی شروع شد و البته مهم نیست که چیا رد و بدل شد.اما مهم ترین چیزی که باید یادداشتش کنم اون تکون و ضربه ای بود که
من و این انتخابات کوفتی و دو قطبی - تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 17:03
وقتی گفتم انتخابات کوفتی یعنی واقعا کوفتی. حالم خیلی بد میشه وقتی اوضاع رو رصد میکنم. تخلف های کوچیک و بزرگ و حربه های صاحبان قدرت برای از دست ندادن قدرت حال آدم رو خیلی بد میکنه. اینکه یه عده براشون مردم پشیزی ارزش ندارند و فقط به فکر منافع خودشونن
باز هم محیط زیست و بازی قدرت - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 18:59
به مناسبت روز کارگر: فانتزی بازیافت و حفظ محیط زیست حال من رو به هم میزنه. ۱- نمیدونم چرا اصرار دارند که ما باید بازیافت کنیم؟ وقتی کارخونه لبنیاتی دو مثقال کره رو تو یک مثقال پلاستیک ریخته، من باید به فکر جمع کردن مثقال مثقال پلاستیکهای اون امّ ال
لازم به توضیح - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 18:59
سلام به همه. لازم به توضیحه که بگم چرا کم پیدا شدم. چون من به روستا مهاجرت کردم و حالا یه زن روستایی ام. طبیعتا کارای خونمون خیلی زیاده و رسیدگی بهش سخت شده. اما امتحانای ترمم هم نزدیکه و ترجیح میدم فعلا فقط درس بخونم. از همه دوستانی که من رو دنبال میکنند و یا سر می زنند ممنونم. ان شاء الله بعد از ا...
در سوگ تو، در این هیاهو - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 18:59
چندتا نکته: دست محافظ رئیس جمهور روی اسلحه اش. صدای گرفته و نفسی که بر نمی آید. مقایسه آوار برداری پلاسکو با این معدن. مقایسه کشته شدگان. و سکوتی که در رسانه های حامی دولت حکم فرماست...
حرفزدگی: بحرانی زاییدهی بیفکری - تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 3:06
قبلا که اینترنت نبود، بازار روزنامه و اخبار TV و مجله و هفتهنامه مثل چای داغ و لبسوز بود. وقتی اینترنت اومد یه ذره از دهن سوزی این بالایی ها کم شد ولی همچنان داغ بودند. وقتی که شبکههای مجازی مثل تلگرام و اینستاگرام بین مردم خیلی مستقبل شد (یعنی استقبال شد ازشون) دیگه اساسا بعضی از اینها دارند کا
من سپاسگزار نخواهم بود اینچنین - تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 3:06
خدای بزرگ، من توبه میکنم از ناسپاسی. امشب دوباره تلنگر خوردم از تو. ممنونم از تو. چقدر به من نمایاندی فقر و مشکلات مردم را تا بفهمم چهقدر حالم خوب است!؟ حی زین العابدین دمشق حلبی آباد کنار جمکران خانههای کلنگی کنار حرم بانو معصومه س___ آدمهایی که فقط نفس میکشند خانههای از جنگ ویران شده___ آوار
من و انتخابات و مخفی کاری - تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 3:06
نزدیک انتخابات داریم میشیم. منم خیلی جدی دارم تحلیل ها رو میخونم و میشنوم. و خدا میدونه چه کارای مسخرهای که برای فهمیدن تحلیل ها نکردهام! امسال بنا دارم برعکس دوره قبل، اسم کاندید منتخبم رو به کسی نگم و به قول معروف علنی اش نکنم. اما یه چیز مهمتر اینه که دارم تلاش میکنم خانوادهام و شوهرم خ
حرفامو بشنو مامان - تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 3:06
هشدار: بهتر است با روح و روان خود بازی نکنید و این پست را نخوانید. این پست صرفا برای دل بلاگر نوشته شده است. من: (خطاب به مادرم در عالم ذهنم) مامان! مامان! صدامو میشنوی؟ بهم توجه کن! تو رو جان عزیزت وسط حرفم نپر، بذار حرفمو تموم کنم. قشنگ گوش بده ببین چی میگم... مامان، چرا فکر میکنی احساس ندارم؟ دل