حسینیه معلی، سلام فرمانده و بیعت و نهضت سرود دینی
-
تاریخ: 1401/12/20 ساعت: 16:47
عیدتون خیلی خیلی مبارک. عیدی هم میخوام بدم چون ۱۷ شعبان به دنیا اومدم. طلبتون باشه، همون روز میدم :) ولی الان این رو فعلا بخونید که خیلی مهمه و خیلی دغدغه داشتم که برای امروز مکتوبش کنم... این روزها اتفاقات بزرگی در عالم داره می افته که ممکنه یک مقدار سطحی ازش بگذریم و من الان می خوام که از یک زاویه...
اکسیرِ من تویی
-
تاریخ: 1401/12/20 ساعت: 16:47
زندگی بدون چالش کم از مردگی نداره.زندگی بدون داشتن رویا هم تلخه و انسان رو تلخ میکنه.دارم سعی میکنم با یک روش جدید، با سختیها مبارزه کنم و رویاهای جدیدم رو پیدا کنم.هر چه تلاش کردم نتونستم از پس تنهاییها و غمها و دردها و زخمهام بربیام.تنهایی نمیشد. فکر کردم باید با همسرم اونها رو حل کنم اما او خودش،...
مشاوره ۲
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 5:07
با مشاورم صحبت کردم برای بار دوم. بهش توضیح دادم که اون روز که رفتم برای انتقال سند ماشین چه اتفاقی افتاد و اون جمله تاریخی همسر که باعث شد رنگ صورتم بپره و قند خونم بیافته و اینکه چقدر آسیب دیدم که نه تنها اخلاقی باهام برخورد نشده بلکه حقوقم نادیده گرفته شده که نه! پایمال شده. و لا به لای صحبتها یه...
عبرت بگیرید و دعا کنید
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 5:07
اول سلام و بگم که خیلی زود کامنتها رو جواب میدم. ببخشید... بعد... برام اصلا راحت نیست که دوستان وبلاگی عزیزم مطالب ناخوشآیندم رو میخونند و ابراز دلنگرانی میکنند. اما هم خیلی خیلی به دعاتون محتاجم و هم وجدانم اجازه نمیده که یه روایت سانسور شده از خودم اینجا به یادگار بگذارم که تصور بشه خودم و زندگیم ...
حقوق یا اخلاق، امروز یا فردا
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 5:07
دیروز صبح که همسر داشت از خونه بیرون میرفت بهم گفت بیا بریم قم. من برای اولین بار تصمیم گیری در مورد این مساله رو حواله دادم به بعد از برگشتنش چون در این جور مواقع معمولا همون لحظه نتیجه نهایی رو می گیریم. موقع ناهار برگشت با یه دسته گل نرگس. البته از روز قبلش خوش اخلاق شده بود و کلا من رو متعجب کرد...
آرامِ جان
-
تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 21:25
اگر بگویم طرفدارِ این کتاب هستم، نه! اما قطعا طرفدارِ روایت از زندگی شهدا هستم. گرچه این کتاب خیلی روایت از زمانهی شهید نبود و به دلیل معاصرت از روایت آن صرف نظر شده بود اما از حق نگذریم از یک جایی به بعد دیگر لطف خودش را داشت. بلاخره شهید محمد حسین حدادیان، سنی نداشته که... همهاش ۲۲ سال! خیلی کم اس...
پدر و فرشتهها
-
تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 21:25
دیشب وقتی تو سالن سینما، گوشیام رو روشن کردم و ایتا رو بالا آوردم و این عکس رو دیدم، دیگه اشکام بند نمیاومد... خب آخه منم دلم خواست که یک دختر کلاس دومی بودم و اینطور لطیف و فرشتهگونه و معصومانه، به دیدار ولی امرم میرفتم.در راه برگشت از کاخ جشنواره، دو دسته گل نرگس و دو جعبه شیرینی برای پدرهایمان خر...
فلسفهی قصهی شنگول و منگول
-
تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 21:25
همهی نظرات رو در اسرع وقت جواب میدم. عذرخواهم که پاسخ دادنها خیلی طول میکشه. چند روزی بود عزم جدی کرده بودم با همسرم صحبت کنم. که فکر نکنه ناراحتیِ من فقط سرِ چند تا مساله ساده مثل "پوست شیر" دیدنهای آخر شب هست. بلکه مساله من بیتوجهی به خانه و خانواده است. بیتوجهی به همسرش یعنی من و بچههاش هست. یک ل...
دعایی برای آرامش
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:27
الهم اجعلنی فی درعک الحصینه التی تجعل فیها من ترید این دعا رو موقع اذان مغرب، دقیقا اون لحظهای خوندم که فکر کردم چقدر خسته و درماندهام و نیاز دارم اونایی که دوستشون دارم بهم انرژی بدن... بگن ما بهت اهمیت میدیم... بگن ما دوستت داریم... بگن ما مراقبت هستیم... بگن همه چیز درست میشه... شبِ تولدم یه اتف...
یادداشت ۲
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:27
فمینیسمِ اسلامیِ تمیزیکی از دوستانم در گروه پیام گذاشت:دوستان سلام و.... و یک سوالی داشتم.برای بهبود و دلنشین کردن رابطه همسریتون (منظور داشتن زمان دو نفره چه کمی چه کیفی) چه راهکارهایی تو زندگیتون اجرایی کردید ؟؟مثلا اختصاص دادن زمان چایی بعد از خواب بچه ها در آخر شب ، سپردن بچه ها یه یک امین مثل م...
پس از ۲۸ سالگی
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:27
اتفاقات پس از ۲۸ سالگیراهنمای مطالعه: یک دونه مثبت یعنی نکته آموزشی یا یه چیزی که با حالِ خوب نوشتمش. دوتا مثبت یعنی غر و حالِ بد. میتونید انتخاب کنید کدوم رو بخونید :)) ۱ بهمن + اولین چیزی که فهمیدم این بود که درد و دل رو باید برد پیش اهلش. شاید نتونم برنامههام رو بچینم طوری که سفر یک روزه برم مشهد...
خارج از حد تصورِ غیر بعید... تا باد چنین بادا
-
تاریخ: 1401/3/30 ساعت: 18:26
امروز وسط نماز ظهر، داشتم به مشکلات زندگی فکر میکردم. چپ چپ نگام نکنید. حضور قلب یعنی همین که مشکلاتت رو ببری پیش خدا دیگه! :))))مدت کوتاهی هست که یه ذره ناامید شدم. مصطفی نمیدونه چون توی خودم میریزم. و اینجا مینویسم. شمایی که میخونید اینجا رو انگار محرمترید! عجب چیزیه این دنیا... چقدر نامرده که منو...
۲۵ خرداد
-
تاریخ: 1401/3/30 ساعت: 18:26
۱۴ خرداد تولد زینب بود. زینب و فاطمهزهرا از ظهر رفته بودند خونه مادر شوهرم. عصری همسر اومد سراغم، رفتیم شیرینی فروشی، کیک خریدیم، قطاب هم خریدیم چون من دوست دارم، چند تا برش کیک گردویی که همون موقع بخوریم چون گرسنه بودیم و شمع و فشفشه. سریع رفتیم و در اولین مغازه دو تا لباسِ جینِ چین چینی خریدیم برا...
چیزهای سادهای که نگفتم احتمالا...
-
تاریخ: 1401/3/30 ساعت: 18:26
پاسخ: سلام عزیزجانخب چون ما شدیدا ذهنمون قالب گرفته. چادر برامون همون حجابه. اونم یه مدل خاص؛ یه رنگِ خاص و ... در حالی که اینطور نیست که رابطهشون این-همانی باشه.مثلا میگیم مسکِر و شراب؛ رابطهشون این-همانی هست اما در مورد حجاب و چادر اینطور نیست.دست برقضا و از بدِ روزگار، گاهی این چادرِ معمولی که بر...
انتقال به آدرس جدید
-
تاریخ: 1400/3/16 ساعت: 23:22
سلام :) من آدرس وبلاگ رو عوض کردم. راستش آدرس قبلی خیلی عمومی بود و احتمالا برخی از آشنایانم هم اونجا رو میخوندند و در نتیجه نمیتونستم راحت بنویسم. دوستانی که بیانی هستند و وبلاگ دارند که هیچ، اونهایی که وبلاگ دارند با آدرس وبلاگ پیام بگذارند، اونهایی که اینستا دارند با آدرس اینستا و در غیر این صورت...
Jesus loving mum of 10
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 0:22
ویروس کرونا برعکس ظاهر بد ریخت و بینظمیهایی که در زندگی روتینمون ایجاد کرده، محاسنی داشته که من امروز به معنای واقعی لمسش کردم. میگن تو این مدت قرنطینه فرصت خوبی هست که با خودمون خلوت کنیم. مخصوصا
خورشید چشم اوست که هر روز هفته را/ چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 0:22
۵ سال پیش اولین پست اینستاگرامم را اینطور نوشتم: السلام علیک یا مولانا یا صاحب الزمان باز هم نیمه شعبان و چراغانی خیابانها تولد است... تولد کسی که ۱۱۸۱ سال است بدون خودش تولدش را جشن میگیریم. پدر...
یا ایها العزیز...
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 0:22
احتمالا چیزهایی که اخیرا باهاشون سر و کله زدم من رو به این نگرش رسوند. در یک ماه و نیم گذشته دو کتاب عهد مشترک و جهاد کبیر رو به ترتیب خوندم. کمی در اینستاگرام چرخ زدم و زندگی یک مادرِ با ده فرزند رو
ابد در پیش داریم!
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 0:22
نمیدونم در پست قبل چقدر در تصویر سازی موفق بودم. هنوز به جانِ مطلبی که میخواستم نرسیده بودم که رشتهی کلام طولانی شد و رسید به جای دیگری... چیزی که این بار می خوام بگم از قدمهای کوچکی هست که هر رو
خانهداریِ شیرینی و شکلات
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 0:22
همسرداری، مادری برای بچهها و یک شغل خوب و پردرآمد و تحصیل همزمان... اگر اینها در چهارچوب یک چهاردیواری به نام خانه ممکن است... پس من یک خانهدارِ تمام وقتم موقت: منتظرم اینترنت منزلمون وصل بشه تا پیامها رو با رایانه شخصیم جواب بدم. ببخشید من رو که با گوشی این کار رو نمیکنم. واقعا سرعت اینترنت کسل کنن...