شفا
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 12:10
شب تاسوعا من و مصطفی یک دعوای تاریخی کردیم. من نه داد زدم و نه گریه کردم. فقط توی خودم ریختم. همسر هم فردا صبحش عذرخواهی کرد اما این دعوا که از چرایی و داستانش میگذرم، باعث شد فردا و پسفرداش حالم خراب باشه. تاسوعا و عاشورا سردرد بودم و سردرگم. خسته از بیصبریهام و حجم زیاد تناقضهام. انقدر خسته بودم ک...
امر به معروف و نهی از منکر
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 12:10
خیلی ساده میخوام بنویسم. مطلب الان من با یه دغدغه شروع میشه. اینکه جامعه به شدت ملتهب داره میشه و یه عده حزباللهی بیتوجه به این التهاب، همچنان دارن راه حل خروج از وضعیت موجود رو، امر به معروف و نهی از منکر عنوان میکنند ولی اون چیزی که اونها از امر به معروف اراده کردند، اساسا کار رو درست که نمیکنه هی...
دختر عشق زندگیه (رمز قبلی با شرایط قبلی)
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 23:11
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
به آسمان رود و کار آفتاب کند
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 23:11
" به آسمان رود و کار آفتاب کند "فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعی روایت کرده: یکی از طلبههای حوزه باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشواری غیر قابل تحملّی بود. روزی از روی شکایت و فشار روحی کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین عرضه میدارد:شما این لوسترهای قیمتی و قندیلهای بیبدیل را به چه سبب در حرم خود گذا...
گفتگو با خود
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 23:11
گاهی هم اینطوری میشه دیگه!که میبینی چقدر فرصتها رو از دست دادی ولی هنوز جوانی! خدا رو شکر.که شاید باید خیلیها مخالف جهتی که تو داری پارو میزنی، پارو بزنند اما تو شبانه روز ادامه میدی تا آخرش موفق میشی.در جریان این رودخانهی زندگی، نه تنها بازوهات قوی میشن بلکه ذهن و روحت هم صیقل میخوره. چند روزه حالم...
جلسه ای که ضبط نشد.
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 17:53
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
در مورد مطلب رمزدار قبلی
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 17:53
سلام دوستان. خوب هستید؟ دعاگوی همه شما در مشهد بودم اگر قابل بوده باشم. راستش نوشتن مطلب قبل خیلی طول کشید و من بنا نداشتم که اون رو رمز دار کنم. اما چیزهایی در اون بود که واقعا صلاح ندونستم به صورت غیررمزدار منتشر بشه. متاسفانه خیلی از مطالب من کپی شده و در وبلاگ های فیک و جعلی اقماری منتشر شده و ...
من همون مامان هستم
-
تاریخ: 1402/3/28 ساعت: 14:52
هفته پیش به استادِ جانم زنگ زدم. مکالمه مون خیلی روان پیش رفت، بدون هیچ تکلفی. یه جا گفتم که استاد من تا قبل از این فکر نمی کردم دکتری قبول بشم ولی بعد یه اتفاقایی افتاد و اینا که مطمئن شدم قبول میشم و حضوری میگم... استاد گوش دادند. بعد با یه آرامشی گفتند خیلی خوبه. و من توی دلم یک نفس راحت کشیدم. و...
مشهد تا مشهد، دنداندرد فاطمهزهرا، خرابکاری و توجهات عمیق
-
تاریخ: 1402/3/28 ساعت: 14:52
یک شنبه شب، ۱۴ خرداد: قشنگ شروع شد اما قشنگ ادامه پیدا نکرد ولی قشنگ تموم شد.خونه ماماناینا خوابیده بودیم. صبح که همسر داشت رختخوابها رو جمع میکرد، صداش میزدم ببینم کجاست.همینطوری میگفتم: عزیزم! عزیزم کجایی؟ توی اتاق بود. پشتِ درِ کمد مشغول مرتب کردن پتو متوها توی کمد. وقتی دیدمش حس کردم داره یه چیز...
موفقیت بزرگ
-
تاریخ: 1402/3/28 ساعت: 14:52
بعد از فکر کردن به همه چیزهایی که توی پست قبل نوشتم و بخشهایی از اون هم حاصل تاملاتم در مباحث نظری پایاننامه است؛ به واقع اول خودم تغییر کردم و بعدش تغییر دادن دیگران برام مثل تکون دادن چوب جادو شد... پنجشنبهها بابا خونه است و با توجه به اینکه مامان بزرگ هم خونهشون هست و حوصله ایشون هم سر میره، ماما...
زیارت شب عید فطر... از حظی که میبریم
-
تاریخ: 1402/2/21 ساعت: 0:32
این مطلب رو خیلی وقت بود میخواستم برای وبلاگ بنویسم. توفیق شد امروز با هشتگ #از_حظی_که_میبریم برای گروه مادرانه بنویسم و ارسال کنم... از دوستان عزیزی که وبلاگ رو دنبال میکنند و دوستش دارند خواهش میکنم نمره بدهند به مطالب. بعضیها که اینجا رو دوست ندارند و خودآزاری دارند و همیشه میان اینجا رو میخونند،...
صادقانه
-
تاریخ: 1402/2/21 ساعت: 0:32
چند وقت پیش، به توصیه مامان، عضو یک کانال در ایتا شدم که توش یک خانم مذهبی با رویکرد دینی، توسعه فردی میگه. دیروز دیدم رضایت مخاطبینش رو گذاشته و نوشته: میگن اینجا اسمش فضای مجازی هست اما شما برای من از هر حقیقی ای حقیقی تر و واقعی ترید. میدونم اگر این جمله رو بنویسم دیگه خیلی از شما خواننده های وبل...
سمفونی زندگان
-
تاریخ: 1402/2/21 ساعت: 0:32
یکی از خوانندههای عزیز وبلاگ بهم پیام دادند که با خوندن مطالبم قلبشون به درد میاد و چندین بار تصمیم گرفتند دیگه نخونند، چون خودشون رو در نقش مادرم تصور میکنند و حرفهای من در این وبلاگ رو، درد دلهای عمیق شاید دختر خودشون... من به ایشون سلام میکنم و برای رنجششون عذرخواهی میکنم. ولی میخوام بگم، اینها ه...
دعا میکنم
-
تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 15:00
شبی که همسر فهمید اونطوری با موتور برخورد داشتم و کبودی دستم رو دید، بعد از تموم شدن شام، خودش بدون اینکه بهش بگم، رفت پای سینک و مشغول شستن ظرفها شد. پرسیدم: دستم رو دیدی، چرا چیزی نگفتی؟ با اندوه گفت: چی بگم؟ حتما اینقدر ذهنت درگیر مشکلاتمون هست؛ اینطوری حواست پرت شده... شب ماشین پدرم را گرفته بود...
وقتی نهنگی من را در دهانش میبلعد و با شوق نویسندگی پرتم میکند بیرون.
-
تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 15:00
خب از کجا بگم؟؟؟ دارم از ذوق میترکم!یکی دو روز میشد که کتاب "مثل نهنگ نفس تازه میکنم" رو تموم کرده بودم. ذهنم درگیر حرفهایی بود که نویسنده نگفته بود. مقایسه که میکردم بین زندگی خودم و مستوره، میدیدم خیلی فرق داریم. شاید به خاطر تفاوت نسلی هست. ولی مهمتر از اون، من به خاطر درسخوندنم و رشتهام یه گرهها...
بهار دلم را آرزوست
-
تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 15:00
سلام.سال نو شما مبارک.ماه معنویت، ماه بهار قرآن هزاران هزار بار مبارک. این روزها ترجیحم این هست که خلوت کنم و ننویسم. البته این روزها برام مهم هستند و مکتوبشون میکنم. اما بعد از ماه مبارک منتشر خواهم کرد. میخوام برنامه سال جدیدم رو از آب و گل دربیارم و فقط روی پایاننامه تمرکز کنم و حال معنوی خودم.فع...
دعا کن که محتاج دعای من نباشی
-
تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 18:36
اکنون من بر او احاطه دارم.اکنون من بر کار او احاطه دارم.از بودن من، او توانسته...حالا و هر روز، دعای من را لازم دارد.گرچه زخمم التیام یافته، اما نمیتوانم فراموش کنم.وقتی در چشمهای سیاه و سرمه کشیدهی مغرورم مینگرم...و در چهرهای که با تارهای تازه نقرهای شده، زینت داده شده...و به دست های خستهام که درد ...
آغوش محبت باید
-
تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 18:36
نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه سوختهامیعنی از عمر گران هیچ نیندوختهام پاسخ ساده من سخت تر از پرسش توستعشق درسی است که من نیز نیاموختهام من آسمان پر از ابرهای دلگیرماگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارمکه هر چه زهر به خود میدهم نمیمیرم درخت سوختهای در کنار رودم مناگر تو دلخو...
عمرِ گران
-
تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 18:36
دیروز، موقع برگشت از دانشگاه به خانه، غرق در افکار خود، نگران بودم که دارد دیر میشود. از یک خیابان شلوغ داشتم رد میشدم که حس کردم یک چیزی رفت روی پای راستم. خواستم پایم را بکشم عقب، نشد. با سمت راست بدن، افتادم وسط خیابان. نوک آرنجم بدجور کشیده شد روی آسفالت و زخمی شد. دردش از همان نقطه به بالا و پا...
قصههای شیرینِ من و دخترا و داداشام و مامانبابام :)
-
تاریخ: 1401/12/20 ساعت: 16:47
در مورد ایجاد مسمومیتهای خرابکارانه، یه مطلبی شنیدم از زنداییام که مدیر فلان مدرسه در بروجرد، با یک اقدام پیشگیرانه، کاری کرده بود که مدرسهاش، آرامترین شرایط رو در این روزها تجربه کرده. داشتم به همسر توضیح میدادم که زندایی چی گفته تا به عنوان پیشنهاد، مطلب رو به دوستان بالا منتقل کنه تا ان شاءالله غ...