ناشناس برام بنویسید
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 16:08
که در دو سه ماه اخیر، چرا به مطالب رای منفی دادید. میخونم با اشتیاق. فقط یه نفر تا الان؟ به خیلی از مطالب تا ۴ رای منفی، و به یکی از مطالب ۷ رای منفی... پس کجایید؟ :) Adblock test (Why?)
درگیری های ذهنی من
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 16:08
امشب داشتم سریال یوسف پیامبر رو میدیدم. شبکه آیفیلم پخش میکنه...همون قسمتی هست که دیگه زلیخا، با اون جاه و مقام و ثروت و زیبایی و قدرت و خوی اشرافی، بدجوری عاشق یوسف شده. همهاش یه دستش آینه است و با شنیدن اسم یوسف تپش قلب میگیره...یوسف هم در اوج زیبایی جوانی. او گرچه پیامبر هست اما به اقتضای سن، در ...
شکرانه ۴
-
تاریخ: 1402/8/9 ساعت: 16:17
خدای مهربونم شکرت. عظمتت رو شکر. تو یک موجود کوچک و تقریبا بیآزار آفریدی به نام سوسک که از اسرائیل و آمریکا و تمام عالم کفر و الحاد ترسناکتره. چه قدرتی بالاتر از این؟دیگه اینکه امروز سر صبح، دو تا خانم با هم توی کوچه دعوا کردند! یکیشون با روسری افتاده روی شونه، فحش ناموسی میداد! :( اونجا بود که من ف...
شکرانه ۵
-
تاریخ: 1402/8/9 ساعت: 16:17
خدای مهربونم، تو این دنیا رو جوری آفریدی که نمیشه دغدغه داشت و تعهد نداشت.و نمیشه تعهد داشت و معنویت نداشت.و نمیشه معنویت داشت و خانواده نداشت.و نمیشه خانواده داشت و بهش بیتوجه بود.و نمیشه به خانواده بیتوجه باشی، در قبالش کمکاری کنی و انتظار داشته باشی همه بارش رو همسرت به دوش بکشه.اما خدای مهربونم،...
شکرانه ۶
-
تاریخ: 1402/8/9 ساعت: 16:17
خدایا، برای این لحظههای بینالطلوعین شکر. من رو به بیخواب شدنم از تنهایی ببخش...شبهای بمبارانِ غزه، خواهی نخواهی خواب از چشم ربوده میشه. خدایا شکرت که اوج تاریکی رو دقیقا قبل از طلوع قرار دادی. هر وقت جان به لب میاد، هر ثانیه باید منتظر فرج بود.مثل گشایش دیروز تو. وقتی از تونلِ تاریک بیرون اومدم، منظ...
این روزها فلسطین
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 15:29
داستان به دنیا آمدنِ حضرت موسی علیه السلام را که شنیدهاید؟"واذ نجیّناکم من آل فرعون یذبحون ابنائکم و یستحیون نساءکم"خداوند میفرماید: "و هنگامی که ما شما را از دست فرعونیانی که پسرهایتان را میکشتند و زنهایتان را زنده نگهمیداشتند نجات دادیم."زمانی که کاهن مصر به فرعون خبر داد که به زودی فرزندی در میان...
شکرانه ۱
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 15:29
خدای مهربونم، ممنونم ازت.ممنونم که شنبه هفته پیش موفقم کردی کلاس ورزش ثبت نام کنم.ممنونم که همون روز ماشین جدیدمون رو معامله کردیم.ممنونم که فرداش موفقم کردی کلاس زبان ثبت نام کنم و در تعیین سطح بالاترین نمره رو بیارم.ممنونم که ظرفِ یک هفته، کارهامون رو ردیف کردی تا بتونیم پلاکمون رو عوض کنیم.ممنونم...
یوم اللههایی در راه است...
-
تاریخ: 1402/7/22 ساعت: 15:26
زینب ۴ سالهام پشت سرِ هم حرف میزند. از سفری خیالی میگوید با دوستی خیالی به نام "فاطمه خراسانی" به "کربلا" با روپوش مدرسه قرمزش، سوار بر ماشین سواری خودش. پشت سر هم میگوید از ماجراهای سفر پر دامنه و معاشرتهایش که در انتها با رسیدن به ما یعنی خانوادهاش ختم به خیر میشود. دنیای زینب؛ دنیای جدیدی است. آن...
مهرماه
-
تاریخ: 1402/7/22 ساعت: 15:26
از وقتی پایان نامه رو دفاع کردم، تازه روشن شده که چقدر کارهای دیگه تعطیل شده بوده. از سفر به بروجرد که بیشتر شبیه سک سک بود، بگذریم، وقتی برگشتیم، سریع لبه شلوار روپوش فاطمه زهرا رو تو دادم و مقنعه اش رو تنگ کردم و فرداش فاطمه زهرا رو راهی مدرسه کردیم و داستان مدرسه و صبح بیدار شدن و آماده کردن تغذی...
دو راهی
-
تاریخ: 1402/7/22 ساعت: 15:26
دیشب وقتی برگشتیم از خونه خانواده شوهر، واقعا از دست شوهرم و مخصوصا مادرشوهرم به خاطر حرفی که بهم زده بود ناراحت بودم و نیاز داشتم با همسر صحبت کنم اما ایشون جلسه داشت و طبق روال این یک هفته، ده روز اخیر، رفت جلسه. منم از خستگی خوابم برد. امروز صبح، در حالی که هنوز دپرس بودم، با تلفنی که دوست مصطفی ...
این روزها که ذکر لبم یا صاحب الزمان ادرکنی است...
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 15:38
بیشتر انسانها کارهایشان بر اساس بیم است، نه امید. کسانی که براساس امید و بشارت الهی کار میکنند، یک مرتبه بالاترند. عابدینی، محمدرضا (۱۴۰۰) پروانگان شمع جمع. قم: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، دفتر نشر معارف. ۵ و ۶ شهریور:ساعت دو بامداد یکشنبه، کارم رو برای استادِ جان فرستادم.یک فیلم درا...
جلسه دفاع پایاننامه من چگونه گذشت؟
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 15:38
اینکه دفاع من چگونه گذشت خیلی مهم نیست. فقط اگر دوست دارید بخونید. *** صبح روز ۲۹ شهریور، از استرس خوابم نمیبرد. هی پا میشدم و به مصطفی میگفتم: تو رو خدا پاشو! و اونم میگفت: زوده هنوز.***از پلههای ساختمون که داشتیم میاومدیم پایین؛ در حالی که دخترا لباسای صورتی چینچینی، تنشون و روسریهای صورتی ملیح گل...
تصمیم مهم من
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 13:12
خیلی وقتها که میدونم یا حدس میزنم که قراره در آینده در موقعیت خاصی، با فرد بهخصوصی مواجه بشم، از خیلی قبلتر شروع به مکالمه خیالی با اون فرد میکنم و این خیلی بَد هست... چون انگار اونها رو تو دنیای مطلوبم (ر.ک. تئوری انتخاب، ویلیام گلاسر) وارد میکنم و اینکار ایندیویجوال و خودمحورم میکنه و این قضیه تبع...
اربعین امسال
-
تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 1:59
امسال برعکس سالهای پیش، مصطفی عزم رفتن به کربلا نداشت. میگفت دیگه بدون تو و بچهها نمیرم.تا اینکه ناگهان یک سفر کاری به کربلا براش پیش اومد. با خوشحالی، نگرانی و غمِ توام راهیاش کردم و رفت. من موندم خونه مامان با بچهها.تصمیم داشتم شبها بیدار بمونم برای نوشتن پایاننامه. اما بعد از یکی دو شب، متوجه شدم...
سنمضی
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 23:03
از اون وقتی که یادم میاد، مشغول التماس کردن به همسر بودم که "تنها نرو." یا "با فلان و فلانکس نرو که منم بیام." یا "زود برگرد، به من فشار میاد." اما او همیشه کار خودش رو میکرد، تا پارسال که بهش گفتم: "برو، به جای ما هم برو."امسال هم با تمام وجودم راضی بودم که بره اربعین. اما میگه دیگه بدون شما نمیرم....
جادوی نظم :)
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 14:53
گرچه این روزها وضعیتِ خانهی من تعریفی نیست اما فردا شکل امروز نیست. باید به خودم مدام یادآوری کنم که من از بچگی مرتب و منظم بودم و نظم، فاکتوری ذاتی در خونم هست. ضمنا خیلی هم کدبانو هستم! فقط کافیه بچهها یه کم بزرگتر بشن.یادش به خیر. عید فطرِ اردیبهشت ۱۴۰۰ بود. سر لیلا باردار بودم. دورهمی عصرانه فک ...
مصاحبتها و مناقشات
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 14:53
از چهارشنبه شب تا پنجشنبه بعدازظهر، رفتیم یک اردوی کوتاه به دماوند. مزه این اردو رو اگه بخوام بگم چطوری بود، میگم شبیه یک کیک شکلاتی خیلی تلخ بود. هم دوست داشتم و هم دوست نداشتم. فشار مسئولیت برای مصطفی، اخلاقش رو تغییر داده بود. رفتارهاش روی مغزم سمباده میکشید. از طرف دیگه، مسئولیت بچهها و ناامنی ن...
صخرههای دریای جنوب
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 13:33
ما ۵ قفسه کتابخانه تو خونهمون داریم. بیشتر از یک ردیف کامل، کتابهای زبان انگلیسی و عربی و فرانسه است. آموزشی و داستانی و ....مدتی بود تصمیم گرفته بودم پروژه زبان دکتری رو کلید بزنم. چند کتاب رو بررسی کردم. دست آخر انتخابم ۱۱۰۰ لغت شد.دیروز، روز چهارم از هفته اول رو تموم کردم. شبها قبل از خواب، مرور ...
اینجا چلچراغهایی روشن است.
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 13:33
عملیات تروریستی پارسال در شاهچراغ جانسوز بود. جگرسوز بود. جانکاه بود. اشکمون خشک نمیشد از شدت مظلومیت زائران برادر ابالحسن علی بن موسی. یک ایران عزادار شد. جانها سوخت.عملیات تروریستی دیروز در شاهچراغ هم دوباره داغمون رو تازه کرد.آه از غمی که تازه شود با غمی دگر...اما زنده باد یاد خمینیِ کبیر که فرمو...
شور
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 12:10
حالم خوب نیست. از وضعیت کامنتها معلومه. نیست؟چند روز مونده به محرم، خونه مامان بودم با بچهها. مصطفی، زهرا و نرگسِ نسیم رو بدون خبرِ قبلی آورد اونجا. من که مشکلی نداشتم اما مامان... از عصر به بعد کلافه بود. غر میزد که چرا بچهها تلویزیون زیاد میبینند؛ نباید الان بخوابند و چرا این اینطوری رفتار میکنه و...